خيلي وقته دفتر احساسمو باز نكردم خيلي وقته چيزي توش ننوشتم
دلم هواي نوشتن كرده دلم واسه شعر گفتنام تنگ شده دلم براي تنهايي تنگ شده
يه گوشه اي يه اتاقي كه مال خودم باشه فقط مال من ومن .
براي دادزدن و سكوت براي فكردن به اونايي كه دوسشون دارم
يه جاي دنج و اروم كه من باشم واون...
دفترمو باز كردم ديدم اولين شعري كه گفتم هنوز سرجاشه
و داره بهم مي گه كه تو مي توني و نوشتن تو وجودته داشت مي گفت:
شايد نتوني درست با كلمات بازي كني و هر كدومو سر جاش بذاري
اصلا شايد قشنگ ننويسي اما حداقل مي توني حرف دلتو بگي
مي توني به زبون ساده بگي چه احساسي داري
بگي كيا و چيا رو دوست داري و هر چي مي خواي بنويسي اين خيلي سخته؟؟؟
اينارو كه گفت كمي به خودم اميدوار شدم.
با خودم گفتم شايد نوشتن بعداز اين همه وقت خيلي سخت باشه
اما...
ممكنه...!!!
براي همين گفتم براي شروع از اولين شعرم كه اينهمه باهام حرف زد بنويسم :
من بودم ،جاده ،عشق و سكوت
دلم مي خواست فريادي كه از سكوت بر مي خاست
كليد عاشق شدن و
لهجه زخم را برايم تعريف كند
صداي آفتاب مي آيد
و شب من از اينكه الماس رنگينش را
جاودانگي سكوتش را گم كرده پريشان است
از نگاه جاده اين ترنم به گوش مي آيد كه مي خواند:
دريچه حقيقت را بگشا و در آن مظلوميت عشق را بنگر!...



